تبليغاتX
بید مجنون
حرفهای ناگفتنی
ستاره کوچولو خاموش بود اما درونش غوغایی بود که تمامی نداشت. یادش می آمد که این غوغاها چگونه گرمش کرده بودند. که این غوغاها چگونه توی هم میلولیدند و ول کنش نبودند. آرزوهایی را که از اول زندگیش در سرش آمده بودند مرور می کرد. آرزوی اینکه هیچوقت کارتون های تلویزیون تمام نشود. آرزوی اینکه هر روز زودتر ساعت چهار و نیم شود و پدر برگردد. آرزوی اینکه شب پیش پدر بزرگ بخوابد. آرزوی کفش سپید و گاهی بادکنک و گاهی ...و حالا هزار آرزوی در هم پیچیده ی دیگر ...

ستاره کوچولو حالا گاهی فکر میکرد که چی؟ فکر کرد دلش میخواهد برود یه دانشگاه خوب تو یه کشور باحال درسش را ادامه دهد اما دید که دلش میخواهد و لی آخرش نیست...دلش میخواهد یه همراه داشته باشد که همه ی زندگیشان را با هم تقسیم کنند اما باز دید که این هم آخرش نیست...ستاره کوچولو فکر کرد دلش میخواهد...اما تمامی نداشت و آخرش هم نبود... ستاره کوچولو سرد میشد و ...آخرین  چیزی که آرامش کند...

ستاره کوچولو کنار همه ی میخواهم هایش یه نمیخواهم بزرگ داشت...و دلش میخواست کنده شود از همه چیز تا دوباره راحت تر بخواهد...تا رها بخواهد...دلش میخواست کنده شود و شروع کرد به گرم شدن و داغتر و داغتر شدن...ستاره کوچولو این دفعه که به آسمان نگاه میکرد چشمانش میدرخشید...این بار هم میخواست اما آرام بود...زندگی فهمیدن همین بود...بدون همه ی آنها آرام بود و وقتی هم که بودند آرام بود ...

ستاره کوچولو چه تنها بود که گرفتار بیکرانی کهکشان خود بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 11:27  توسط دلارام  | 

صدای قطار

و باز هم رفتن در بی انتظاری رسیدن

وقتی که می آیی منتظری

وقتی که می روی دلتنگ

و باز هم زندگی

در انتظار رسیدن

رسیدنی که هیچکس جز تو امیدی به بودنش ندارد

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 19:26  توسط دلارام  | 

گویی چهره ی خداوند است طبیعت و عمق زندگی! حضور است بی هیچ کم و کاستی! در یک لحظه عاشقت میکند و به رقص بودنت می کشاند. کوه را میگویم با همه سکوت و صبوریش. محکم و پا بر جا. پا که بر شانه هایش می گذاری کششی ناگزیر به آسمانت میخواند. هر قدمت جنگی است با سنگ و خاک که همه وجودت را به کار میکشد. دیروز جایتان خالی. کوه بود و کوه و رودخانه... هر چه از زیبایش بگویم کم است. و صدای آب ...سبز و زرد های رها در دستان نسیم و نوازش نور ملایم صبحگاهی بر صورت من و درخت و خاک و آب... رهایم میکردی تا ابدیت بر صخره ای مینشستم و دل و دیده جان میسپردم...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 21:54  توسط دلارام  | 

فردا روز دختر است . روز دختر را به تمامی دختران گل و گلاب این مرز وبوم و خودم تبریک میگویم

این گفت و گوی تلفنی من و یکی از بچه های خوابگاه است:

-بله بفرمایید

ـسلام. لطفا به بچه های واحدتان بگویید فردا به مناسبت روز دختر ساعت ده ونیم در آمفی تئاتر دانشکده جشن است.

ـسلام.رو چشم.حالا چه جوری هست؟

ـپذیرای داریمو مولودی و اینا...

دوستانی خوابگاهی در جریان هستند که چه اندازه این جشنها (پذیرایی) میتواند لذت بخش باشد...هر چند همه حتما به خاطر استفاده از محضر سخنرانها و مولود خوانها خواهیم رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 23:19  توسط دلارام  | 

بعضی چیزها هستند که خیلی ارزش دارند٬ چیزهایی که درونت فوران میکنند و زندگی میسازند٬ که خیلی واقعی هستند و بودنت را تعریف میکنند٬ با همه ی هیاهویشان کمرنگند! محوند! نمیشناسیشان در حالی که گمان میکنی شناختی! نمیدانیشان در حالی که فکر میکنی دانستی...نمیتوانی گیرشان بیندازی٬ دیوانه ات میکنند! نمیدانی چه میخواهند؟؟؟

زمان میخواهند٬ و درد تا پررنگ شوند و وجودت شوند و آرام گیرند...آن قدر پررنگ و واضح که دیگر اشتباهشان نگیری٬ که آرامت کنند و هر سلولت شوند٬ که زندگیت شوند و قاطیشان نکنی...که مثل آینه و آب شوند... صیقلی صیقلی! که بی هیچ غل وغشی درک کنند...تا ماه را به جای خورشید و خورشید را به جای خدا نپرستند...

ناشناخته ی من

لبخندت هست

و هر روز پر رنگتر میشود

و هر روز آرامتر میشوم

روزی به ملاقاتت می آیم

آن روز که لبخندت

همه ی زندگیم باشد

تا از هزاران فرسخی ناکجا آباد

سکوتت را بشنوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 1:31  توسط دلارام  | 

تکه نور شبه مستطیل روی پتوی شبه سبز اتاق

و چهار تخت نیمه مرتب

نسیم  شبه سرد قاطی تکه نورها

و شبه من پشت میز

درون دیوارها

قاطی دلنگرانی شبه بودنها

چشمانم را میبندم

بهار نور روی چمن سبز

و چند درخت تبریزی

وچند بیدمجنون

و نسیم خنک قاطی تکه نورها

صدای آب  

و من رها

در آرامش بودن ناب بودنها

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 11:53  توسط دلارام  | 

امروز تا ظهر سخت گذشت. وقتی میبینی برخی در سطح دکتری رفتاری در سطح رقابتها و افکاری در سطح افکار خاله زنکی دارند و تو مجبوری به خاطر دنبال کردن هدفت درون سیستم ساختگی آنها زندگیت را بگذرانی ناگهان به سرت میزند که بروی دم اتاقش و داد بزنی مگر در اسلامی که گفته است جنابعالی یک من و نیم ریش بگذارید و وقتی بنده می آیم راجع به پایان نامه ی کوفتیم گزارش دهم در اتاق را همچون در گاراژ باز بگذارید (سن پدر مرا دارند ایشان) نگفته است علم را بجو حتی در چین؟ یا چقدر به مشورت سفارش شده...حالا من برای اینکه به جنابعالی مومن متعهد برنخورد نمیتوانم تا در اتاق استاد همسایه بروم و ایشان نیز برای اینکه برایش مشکل پیش نیاید از جواب دادن به سوالات من سرباز زند...

خلاصه که غرق در این افکار و گیج و سردرگم برگشتم خوابگاه...

بعد از ظهر با بر و بچس شال و کلاه کرده رفتیم تبریز تا بلکه هم خریدی کرده وهم دلمان باز شود یا به قول یکی از بچه ها نپکد...در راه بازگشت سوار آخرین مینی بوس خسروشهر بودیم که وسط راه آقایی حدود پنجاه سال سوار شد با یه عالمه گل در دستش و روی صندلی کناری ما نشست.من و زهرا را بگو بوی این گلها مستمان کرده بود و مثل بچه هایی که چیزی میخواهند ولی خجالت میکشند بگویند زل زده بودیم به گلها. تا اینکه زدیم به در پررویی و گفتیم این گلها را از کجا چیدید؟

ناگهان لبخند دلنشینی چهره ی خشن و زمخت آقاهه رو پر کرد و ایشان گفت از کارخونه چیدمشون! بغلیش گفت واسه خانومش چیده. آقاهه دوباره خندید بعد نخ دور گلهارو باز کرد و چندتاشونو داد به ما...

همه ی اعصاب خوردی امروزم به دیدن این صحنه میرزید...یه کارگر چهل-پنجاه ساله تو مینیبوس خسروشهر که شب که از سر کارش بر میگشت واسه خانومش گل چیده بود...

راستی واقعا زندگی زیباست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 20:7  توسط دلارام  | 

چه حال خوشی داشته است مولوی وقتی این شعر را سروده:

مژده بده٬ مژده بده٬ یار پسندید مرا            سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم٬ گریه خندیده منم         یار پسندیده منم٬ یار پسندید مرا

پرتو دیدار خوشش٬ تافته در دیده من          آینه در آینه شد٬ دیدمش و دید مرا

کعبه منم٬ قبله منم٬ سوی من آرید نماز      کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

هر سحر از پا فکنم٬ چون که فرو مینگرم      بانگ لک الحمد رسد٬ از مه و ناهید مرا

یعنی در زندگیهای ما نیز چنین حسهایی به دست آمدنی است؟

عرفان را چگونه می زیسته اند؟

آیا طوفانی چنین آرامش بخش را مجال حضوری هست؟


مثل اینکه این شعر از هوشنگ ابتهاج است

من این شعر را اولین بار بود که با صدای عارف شنیدم و به دلیل شور وحالش گمان کردم از آن مولوی است.

راستی چه خوب که الان نیز چنین حسهایی به دست  آمدنی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 1:17  توسط دلارام  | 

زندگی کشف خوبیهاست

خوبی جاری است

تنها آنها که ندیدند بدی آفریدند

شاید درون قلب سرد هیتلر نیز نوایی بوده که فریاد میزده من خوبم...

گناه تنها از آن مجرم نیست

باور نکردن خوبی آدمهاست که مجرم میسازد

هیچ کس را ندیدم که در نقطه ای از عمق نگاهش در انتظار نیکی نباشد

و کشف آن نقطه ها ست که دوستی می آفریند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 11:43  توسط دلارام  | 

پنجره نیمه باز٬نسیم نیمه خنک

دفتر و قلم

صدای پریسا که میخواند

چو سرمست تو باشیم  بیفتد سر و دستار...

 

این روزها را دوست دارم! گرچه از خانواده دورم! گرچه تنهایی سخت است! اما باز این روزها خیلی خوبند...

خوبند چون از خودم راضیم. چون از بیشتر لحظه هایم استفاده میکنم:)

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 21:40  توسط دلارام  |