تبليغاتX
بید مجنون
حرفهای ناگفتنی
شعر کم آورده ام

همه چیز عالی است

با این همه

شعر که نیست

زندگی را کم آورده ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 17:48  توسط دلارام  | 

بی چشمهایی که مرا ببخشایی

بی گرمایی که بدان دست گیرم

با رویایی که دامن مرا نمیهلد

با این دلتنگی بی تو

چه کنم؟

مرا بگو

با این همه سرسبزی این بهار

با این همه خوبی

با این عطر اگین بوی یوسف

بی یوسف چه کنم؟

دست از من بدار که در این بهشت گل ازین

روی هر گل نشان کسی است

که بی روی او

گل را چه کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 1:38  توسط دلارام  | 

خورشید جان 

وقتی که با هر طلوعت

امیدی در دلم میکاری

و وقتی هر روز

دست هوشیاری به چشمان من و درختان باغچه و گنجشکها میکشی

خورشید جان

هر روز که نوبت دیدارمان تجدید میشود

...

نوبت ما است برای آفریدن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/27ساعت 7:55  توسط دلارام  | 

به بی نیازی یک رودی

وقتی با همه حرکتی که به سوی دریا داری

زنده و زلال و بازیگوش

از رکود چسبیدن به چاله های آرام و امن می گریزی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/13ساعت 22:23  توسط دلارام  | 

سال خوب من

سال الافی و افسردگی و سردرگمی

سال خوب من

چقدر به این شل بازی درون لحظه های بی هدفت نیازمند بودم

تو پنداری راه نفسم دارد گشوده می شود

نه اینکه در تو به قطعیت رسیدم

یا دریافتم

نه!

اما حالا حس می کنم به راستی

راه نفسم گشوده می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/06ساعت 1:27  توسط دلارام  | 


به بودن ها می اندیشم. بودنهایی که می توانم باشم. بودنهایی که نمیتوانم. وقتی نمیتوانم باشم عاشقشان میشوم. هر ثانیه به خود میپیچم. هر ثانیه ای که بودنی خود را نشان می دهد و از توانستنم می گریزد...گاهی عاشق تصویرهایم. تصویرهایی که بودنشان امکان دارد اما نیستند. شاید جایی هستند که نمیدانم. شاید باشند...عاشق بعضی حسها. بعضی حالتها. مثل حالت چشمهای برادرم وقتی یک طور بی حسی سرشار از حس است. مثل حالت یک پیچک. مثل حال و هوای نوروز. گاهی دلم میخواهد مردی باشم که دختری شیطان با موهای بلند دارد. دلم میخواهد حس آن مرد باشم. یا حس جاودانه ای مثل جوانه زدن انگشتهایم. کندن پاها از زمین و پرواز. دلم میخواهد سهروردی باشم. یک صدا باشم. یک صدای منطقی خشک بم که اخرهایش طعم جنون و سبزینگی دارد. یک درخت. یک درخت پیر با پیکری ستبر. با پوستی که شبیه پوست دست پدربزرگم بود. من عاشق تناقضهایم. عاشق کشف یک گلبرگ نازک روی شاخه ای پیر. عاشق زاییده شدن عشق در لایه های درونی دل مردی که شباهت عجیبی با صخره های سنگی دارد. عاشق نیمه ای از بودنم که نیستم. گلها را دوست دارم. دخترهایی که مثل خودم عاشق مردهایی میشوند که دنیای عجیبی دارند را نیز دوست دارم. دخترهایی که جنگلهای سرسبز را می گذارند و در دل کویر به دنبال چشمه می گردند. جنگلهای سرسبز را دوست دارم. نه اینکه دوست نداشته باشم. اما چون بودنشان را میتوانم بودن کنم ته ته وجودم درگیرشان نیست. خودش همانگونه است. انگار ادمی هیچگاه پی خود نمیدود. خودی که هست که هست. انکه نمی تواند باشد همیشه چیز دیگریست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/02ساعت 13:40  توسط دلارام  | 

خوشحالم

بهار همیشه غوغا می کند

بهار وجودت را به یادت می آورد

:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/25ساعت 10:43  توسط دلارام  | 

چند وقتیست موهایم هی حلقه می شوند

شبانه روز برای شکار دلت نقشه می ریزند

دیروز همه شان را به زنجیر کشیدم

مبادا هوایی که برشان داشته

حضور تو را نیز با خود ببرد

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/20ساعت 22:54  توسط دلارام  | 

بوی بهار همه جا رو گرفته. هنوز نیومده شور زندگی به جونم افتاده. تا همین یه هفته پیش فکر خونه تکونی رواعصابترین قسمتی بود که به ذهنم میرسید. ولی حالا دلم می خواد زودتر همه خونه رو آب بکشیم :) آفتاب این روزا زنده کنندست. بارون این روزا دیوونه کننده است...

خوشحالم :)

 

می تابی

همه قلبم شکوفه می  زند

همه شکوفه هایم عاشقت می شوند

آسمان من

شکوفه های زمینیت

هوای پرواز دارند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/08ساعت 16:30  توسط دلارام  | 

دزدیده جون جان میروی

اندر میان جان من

سرو خرامان منی

ای رونق بستان من

چون میروی بی من مرو

ای جان جان بی تن مرو

وز چشم من بیرون مشو

ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم

وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری

در جان سرگردان من

از لطف تو چون جان شدم

از خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده

در هستی پنهان من

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/05ساعت 12:2  توسط دلارام  |