همه چیز عالی است
با این همه
شعر که نیست
زندگی را کم آورده ام...
بی گرمایی که بدان دست گیرم
با رویایی که دامن مرا نمیهلد
با این دلتنگی بی تو
چه کنم؟
مرا بگو
با این همه سرسبزی این بهار
با این همه خوبی
با این عطر اگین بوی یوسف
بی یوسف چه کنم؟
دست از من بدار که در این بهشت گل ازین
روی هر گل نشان کسی است
که بی روی او
گل را چه کنم
وقتی که با هر طلوعت
امیدی در دلم میکاری
و وقتی هر روز
دست هوشیاری به چشمان من و درختان باغچه و گنجشکها میکشی
خورشید جان
هر روز که نوبت دیدارمان تجدید میشود
...
نوبت ما است برای آفریدن
وقتی با همه حرکتی که به سوی دریا داری
زنده و زلال و بازیگوش
از رکود چسبیدن به چاله های آرام و امن می گریزی...
سال الافی و افسردگی و سردرگمی
سال خوب من
چقدر به این شل بازی درون لحظه های بی هدفت نیازمند بودم
تو پنداری راه نفسم دارد گشوده می شود
نه اینکه در تو به قطعیت رسیدم
یا دریافتم
نه!
اما حالا حس می کنم به راستی
راه نفسم گشوده می شود
به بودن ها می اندیشم. بودنهایی که می توانم باشم. بودنهایی که نمیتوانم. وقتی نمیتوانم باشم عاشقشان میشوم. هر ثانیه به خود میپیچم. هر ثانیه ای که بودنی خود را نشان می دهد و از توانستنم می گریزد...گاهی عاشق تصویرهایم. تصویرهایی که بودنشان امکان دارد اما نیستند. شاید جایی هستند که نمیدانم. شاید باشند...عاشق بعضی حسها. بعضی حالتها. مثل حالت چشمهای برادرم وقتی یک طور بی حسی سرشار از حس است. مثل حالت یک پیچک. مثل حال و هوای نوروز. گاهی دلم میخواهد مردی باشم که دختری شیطان با موهای بلند دارد. دلم میخواهد حس آن مرد باشم. یا حس جاودانه ای مثل جوانه زدن انگشتهایم. کندن پاها از زمین و پرواز. دلم میخواهد سهروردی باشم. یک صدا باشم. یک صدای منطقی خشک بم که اخرهایش طعم جنون و سبزینگی دارد. یک درخت. یک درخت پیر با پیکری ستبر. با پوستی که شبیه پوست دست پدربزرگم بود. من عاشق تناقضهایم. عاشق کشف یک گلبرگ نازک روی شاخه ای پیر. عاشق زاییده شدن عشق در لایه های درونی دل مردی که شباهت عجیبی با صخره های سنگی دارد. عاشق نیمه ای از بودنم که نیستم. گلها را دوست دارم. دخترهایی که مثل خودم عاشق مردهایی میشوند که دنیای عجیبی دارند را نیز دوست دارم. دخترهایی که جنگلهای سرسبز را می گذارند و در دل کویر به دنبال چشمه می گردند. جنگلهای سرسبز را دوست دارم. نه اینکه دوست نداشته باشم. اما چون بودنشان را میتوانم بودن کنم ته ته وجودم درگیرشان نیست. خودش همانگونه است. انگار ادمی هیچگاه پی خود نمیدود. خودی که هست که هست. انکه نمی تواند باشد همیشه چیز دیگریست...
بهار همیشه غوغا می کند
بهار وجودت را به یادت می آورد
:)
شبانه روز برای شکار دلت نقشه می ریزند
دیروز همه شان را به زنجیر کشیدم
مبادا هوایی که برشان داشته
حضور تو را نیز با خود ببرد
خوشحالم :)
![]()
![]()
می تابی
همه قلبم شکوفه می زند
همه شکوفه هایم عاشقت می شوند
آسمان من
شکوفه های زمینیت
هوای پرواز دارند
اندر میان جان من
سرو خرامان منی
ای رونق بستان من
چون میروی بی من مرو
ای جان جان بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو
ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم
وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری
در جان سرگردان من
از لطف تو چون جان شدم
از خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده
در هستی پنهان من