ستاره کوچولو حالا گاهی فکر میکرد که چی؟ فکر کرد دلش میخواهد برود یه دانشگاه خوب تو یه کشور باحال درسش را ادامه دهد اما دید که دلش میخواهد و لی آخرش نیست...دلش میخواهد یه همراه داشته باشد که همه ی زندگیشان را با هم تقسیم کنند اما باز دید که این هم آخرش نیست...ستاره کوچولو فکر کرد دلش میخواهد...اما تمامی نداشت و آخرش هم نبود... ستاره کوچولو سرد میشد و ...آخرین چیزی که آرامش کند...
ستاره کوچولو کنار همه ی میخواهم هایش یه نمیخواهم بزرگ داشت...و دلش میخواست کنده شود از همه چیز تا دوباره راحت تر بخواهد...تا رها بخواهد...دلش میخواست کنده شود و شروع کرد به گرم شدن و داغتر و داغتر شدن...ستاره کوچولو این دفعه که به آسمان نگاه میکرد چشمانش میدرخشید...این بار هم میخواست اما آرام بود...زندگی فهمیدن همین بود...بدون همه ی آنها آرام بود و وقتی هم که بودند آرام بود ...
ستاره کوچولو چه تنها بود که گرفتار بیکرانی کهکشان خود بود...
و باز هم رفتن در بی انتظاری رسیدن
وقتی که می آیی منتظری
وقتی که می روی دلتنگ
و باز هم زندگی
در انتظار رسیدن
رسیدنی که هیچکس جز تو امیدی به بودنش ندارد
این گفت و گوی تلفنی من و یکی از بچه های خوابگاه است:
-بله بفرمایید
ـسلام. لطفا به بچه های واحدتان بگویید فردا به مناسبت روز دختر ساعت ده ونیم در آمفی تئاتر دانشکده جشن است.
ـسلام.رو چشم.حالا چه جوری هست؟
ـپذیرای داریم
و مولودی و اینا...
دوستانی خوابگاهی در جریان هستند که چه اندازه این جشنها (پذیرایی) میتواند لذت بخش باشد...هر چند همه حتما به خاطر استفاده از محضر سخنرانها و مولود خوانها خواهیم رفت![]()
زمان میخواهند٬ و درد تا پررنگ شوند و وجودت شوند و آرام گیرند...آن قدر پررنگ و واضح که دیگر اشتباهشان نگیری٬ که آرامت کنند و هر سلولت شوند٬ که زندگیت شوند و قاطیشان نکنی...که مثل آینه و آب شوند... صیقلی صیقلی! که بی هیچ غل وغشی درک کنند...تا ماه را به جای خورشید و خورشید را به جای خدا نپرستند...
ناشناخته ی من
لبخندت هست
و هر روز پر رنگتر میشود
و هر روز آرامتر میشوم
روزی به ملاقاتت می آیم
آن روز که لبخندت
همه ی زندگیم باشد
تا از هزاران فرسخی ناکجا آباد
سکوتت را بشنوم
تکه نور شبه مستطیل روی پتوی شبه سبز اتاق
و چهار تخت نیمه مرتب
نسیم شبه سرد قاطی تکه نورها
و شبه من پشت میز
درون دیوارها
قاطی دلنگرانی شبه بودنها
چشمانم را میبندم
بهار نور روی چمن سبز
و چند درخت تبریزی
وچند بیدمجنون
و نسیم خنک قاطی تکه نورها
صدای آب
و من رها
در آرامش بودن ناب بودنها
خلاصه که غرق در این افکار و گیج و سردرگم برگشتم خوابگاه...
بعد از ظهر با بر و بچس شال و کلاه کرده رفتیم تبریز تا بلکه هم خریدی کرده وهم دلمان باز شود یا به قول یکی از بچه ها نپکد...در راه بازگشت سوار آخرین مینی بوس خسروشهر بودیم که وسط راه آقایی حدود پنجاه سال سوار شد با یه عالمه گل در دستش و روی صندلی کناری ما نشست.من و زهرا را بگو بوی این گلها مستمان کرده بود و مثل بچه هایی که چیزی میخواهند ولی خجالت میکشند بگویند زل زده بودیم به گلها. تا اینکه زدیم به در پررویی و گفتیم این گلها را از کجا چیدید؟
ناگهان لبخند دلنشینی چهره ی خشن و زمخت آقاهه رو پر کرد و ایشان گفت از کارخونه چیدمشون! بغلیش گفت واسه خانومش چیده. آقاهه دوباره خندید بعد نخ دور گلهارو باز کرد و چندتاشونو داد به ما...
همه ی اعصاب خوردی امروزم به دیدن این صحنه میرزید...یه کارگر چهل-پنجاه ساله تو مینیبوس خسروشهر که شب که از سر کارش بر میگشت واسه خانومش گل چیده بود...
راستی واقعا زندگی زیباست
مژده بده٬ مژده بده٬ یار پسندید مرا سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم٬ گریه خندیده منم یار پسندیده منم٬ یار پسندید مرا
پرتو دیدار خوشش٬ تافته در دیده من آینه در آینه شد٬ دیدمش و دید مرا
کعبه منم٬ قبله منم٬ سوی من آرید نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
هر سحر از پا فکنم٬ چون که فرو مینگرم بانگ لک الحمد رسد٬ از مه و ناهید مرا
یعنی در زندگیهای ما نیز چنین حسهایی به دست آمدنی است؟
عرفان را چگونه می زیسته اند؟
آیا طوفانی چنین آرامش بخش را مجال حضوری هست؟
مثل اینکه این شعر از هوشنگ ابتهاج است![]()
من این شعر را اولین بار بود که با صدای عارف شنیدم و به دلیل شور وحالش گمان کردم از آن مولوی است.
راستی چه خوب که الان نیز چنین حسهایی به دست آمدنی است![]()
خوبی جاری است
تنها آنها که ندیدند بدی آفریدند
شاید درون قلب سرد هیتلر نیز نوایی بوده که فریاد میزده من خوبم...
گناه تنها از آن مجرم نیست
باور نکردن خوبی آدمهاست که مجرم میسازد
هیچ کس را ندیدم که در نقطه ای از عمق نگاهش در انتظار نیکی نباشد
و کشف آن نقطه ها ست که دوستی می آفریند ...
دفتر و قلم
صدای پریسا که میخواند
چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار...
این روزها را دوست دارم! گرچه از خانواده دورم! گرچه تنهایی سخت است! اما باز این روزها خیلی خوبند...
خوبند چون از خودم راضیم. چون از بیشتر لحظه هایم استفاده میکنم:)