محرم...سالهاست که با این مراسم بزرگ شده ایم...و فکر میکردم که چقدر فکر و دیدم در طول این سالها تغییر کرده است...
۱.سالهای ابتدایی(دلم میخواست پسر بودم و بزرگ بودم و پیراهن سیاه میپوشیدم و عضو یکی از دسته های منظم و پرشور میشدم...:) (خوب شما هم اگر یک دختر کوچولو بودید و با مادرتان میرفتید عزاداری و میدیدید همه خانمها یک چادر سیاه سر کشیده اند و دو زانو نشسته اند و بر زانو میزنند دیگر از فردای آن روز گیر سه پیچ میدادید که با پدرتان اینور آنور بروید) )
۲.سالهای راهنمایی(کمی فکرم تکان خورده بود و داشتم به چراها فکر میکردم...از امام حسین فداکاری و عشق و بزرگواری میدانستم و از عزادارنش لباس مشکی شیک پوشیدن و صدمن طلا بر سر و گردن انداختن و غیبت و گاه اشک و ناله و نفرین و بخور بخور میدیدم)
۳.سالهای دبیرستان که عاشق شریعتی (معلم عزیز و بزرگوار) شده بودم و کسی را یافته بودم که حرفهای دلم را مقتدر و با منطق و محکم میزد...دیگر در مراسمی شرکت نمیکردم و اگر هم شرکت میکردم تنها نسبت به همه چیز دیدی انتقادی داشتم و توقعی بیجا که همه چیز باید جور دیگری باشد...دلم میخواست تنها باشم و فکر کنم
۴.سالهای کارشناسی...سالهای به تعادل رسیدن و آرامتر شدن...قبول کردن واقعیت...و سعی کردن برای دوست داشتن ...
۵. و اکنون ...عزاداری آذریها چه سوزی دارد...چه شوری دارد...از عشقشان لذت میبرم...عشق زیباست...این عزاداریها به نظرم نماد عشق گمگشته ای به درستی و بزرگی است...مسائل دیگر را که قاطیش نکنی زیبا میشود...
درسی که از محرم گرفته ام: عشق نیاز انسان است به کمال طلبی و تقدیر نیکی و فی نفسه زیباست...با این حال عشقی که آگاهی و عقلانیت پشتش باشد کجا و عشقی که صرف رفع نیاز به عاشق بودن باشد کجا؟
زمان می گذرد...زمان...
گفته بود نمیدانی از زندگی چه می خواهی٬ و فکر می کنم هنوز هم نمیدانم...یا بهتر است بگویم تردید دارم...آن زمان که گفته بود فکر میکردم میدانم...که باید خوب باشم...و زندگی یعنی همین...اما خوبی چیست؟ میتوان خوب بود و درون لاک خود...می توان خوب بود و سر براه...می توان چند سالی خوب بود و مردنی خوب داشت...از اینگونه خوبی خسته ام...یا بهتر است بگویم گاهی خفه ام می کند...
به آدمها نگریستم...به آدمهایی که دوستشان دارم...به آدمهایی که حضورشان٬ سیلی شیرینی برای شکستن است...شکستن پوسته خوبی که ساخته ای...پوسته ام را به خاک می سپارم...دلتنگش خواهم شد به یقین...اما هرگز دل نمیبندم...
ـ رهایی آب را دوست داری؟
ـ و تو چه؟ به زیبایی تر کردن صورت سخت سنگ می اندیشی؟ به جشن قطره و نور؟؟؟
ـ ولی هنوز دربندم...نگفتی! رهایی دیوانه ات نکرده است؟
ـو تو چه؟ بوی خاک آب خورده دیوانه ات نمی کند؟ بوی علف؟ رنگ شب؟ هیبت بیشماری ستاره گان؟
ـ چرا...زندگی را دوست دارم...این سکوت عجیب کویر را...رقص موج را...جنون بید مجنون را...بوی سیب را...گذر غریبانه ی زمان را...مرگ و تولد را...
ـمن هم رهایی را دوست دارم...گاهی دلم میخواهد دل بسپرم به باد...دیوانه ی دل سپردنم...دل سپردن به رویش یک گیاه ...گذشتن از دریا را دوست دارم...دیوانه ی شکستنم...شکستن پوچی ها...شکستن پوسته ها ...
ـیادت هست؟ آن روزگار که گریسته بودیم...نمیدانستیم عشق را...نیاموخته عاشق بودیم...هر چه گذشت...بالهایمان را فراموش کردیم و پا فشردیم در زمین...سرمان را فرو بردیم در قالبهای رنگارنگ...و عشقمان را قالب گرفتیم...عاشقیمان را کشتیم و در بند شدیم...
رهایی آب را دوست دارم...تولدی دوباره می خواهم...این بار در دستان خداوند متولد خواهیم شد...
گاهی برای باز آفریدن خودت دست به کار میشوی! تا با خودت مهربان می شوی...دنیا با تو مهربان میشود! آدمهایی را میبینی که تویی را که گاهی فراموشش کرده بودی درونشان آفریده اند...
پاهای کوچکش تند تند گام بر میداشت...هم تیمی بیست ساله ام و حالا دوستی که همیشه در خاطرم میماند...چشمان روشنش میدرخشید و میگفت روزی اگر بیکار شوم میمیرم...خودم بودم ...سال دوم کارشناسی ...
خنده ی زیبایش هیچگاه از چهره اش محو نمی شد...چهره ای جدی و با اعتماد به نفس...و همیشه میدیدم که هر کس کاری داشت٬ برای کمک پیش قدم بود.میگفت: دیگران آن قدر مهمند که هر کاری می توانی برایشان انجام دهی و آن قدر بی اهمیت که برای ایشان زندگی کنی...
بزرگترین اشتباه تلاش و وقت گذاشتن برای قبولاندن خودت به آنهاست...و بعد با خنده چشمکی زد و گفت: هر کس همگامم بود و مرا فهمید! نعمتی بزرگ است که تنهاییم را مرهمی است و اگر دوستی او یک!دوستی من صد...هر کس هم راهش جدا...او را به خیر و ما را به سلامت...
و چندین حضور دیگر که بیکلام سخن میگفتند...
عادت دیرینه شده گویی
آن چنان عجین شده با پیکرمان
که شادی را دلیلی میطلبیم
یک آرزوی دیرین:
کاش وقتی سوار اتوبوس میشوم یا توی خیابان راه میروم ببینم لبخند و شادی از سر و روی آدمها میبارد...
حتی نگاه بچه ها نیز دیگر نمیدرخشد...
و نه تلاشی...
و نه حتی کلمه ای
همیشه جایی هست که بودن واقعیت را لزوم اثباتی نیست
و این یعنی آرامش
و این یعنی شادی...
چه در ورزش٬ چه در علم٬ چه در زندگی...
به امید آنکه دانسته های خوبمان را عملی کنیم و نیاتمان را پاکسازی...
در این شب تاریک
پیام پیوندتان شمعی شد
لب پنجره انتظار روشنایی
شمعتان تا ابد روشن باد... ![]()
![]()
علی یارتان
همیشه فکر میکنم انسانهای بزرگ تنهاییشان چگونه است؟ چند روز میتوانند به دور از جمع، تنها در دنیای خود و خدایشان بمانند؟ چگونه عاشق خدایند؟ چگونه یک دنیا حرف دارند و تنها با خدا میگویند؟ چگونه پاسخ می شنوند؟ چگونه حتی وقتی بین آدمها هم هستند تنهایند و هیچکس حرفشان را نمی فهمد و زنده میمانند؟ همیشه فکر میکنم شاید انگیزه ی بزرگ زندگی برایم این باشد که کسانی هستند شبیه خودم که می توانم وقتی میبینمشان حرفهایم را بزنم و خودم را در آنها ملاقات کنم و دلم را گرم...